یادداشت‌های بدون تاریخ – پاره‌ی نخست

اتاق کوچکی است، از آن دست اتاق‌هایی که پنجره ندارند و این روزها به طور وحشتناکی مُد شده است. هنوز آن روز دوردستی را به یاد دارم که وارد این اتاق شدم؛ تاریکی و بوی تعفن. دو پرنده در سقف لانه کرده بودند و وسط اتاق لاش سیاهی بالای تخته سنگی دراز کشیده بود. در پناه نوری که از در وارد اتاق شده بود، می‌شد لاشه را شناسایی کرد. پیرمرد یا شاید پیرزنی با پاهای جمع شده زیر شکم، موهای سفید و نمناک و عصایی کنار تخته سنگ. پسان‌ترها پی بردم دو پرنده عجیبی که درست بالای سر آن پیرمرد لانه کرده بودند، هر چاشت و شب برایش غذا می‌آوردند. وقتی وارد اتاق شدم تابلو روی دیوار نبود، شاید من ندیدمش. این اتاق به جز درِ ورودی هیچ روزنه‌ای به بیرون ندارد و تا اکنون در را برای فرار از دست پرندگانِ پیرمرد نمی‌توانم دیر باز بگذارم.
از خواب برخاسته ام، اتاق را مه سنگینی گرفته است. ولی هنوز می‌شود آن نقاشی غمگین کنار دیوار را خوب دید؛ زنی از ماورای ابرها مردی را صدا می‌زند که سال‌هاست ناشنواست. برای من که با دیدن این نقاشی همین حس دست می‌دهد، اگر سال‌ها پس از امروز گذر کسی به این دخمه افتاد شاید در پهلوی این نقاشی احساس مرا نیز دریابد. احساسی که روزها و شب‌ها با من در همین اتاق، روی همین بستر می‌خوابید و بامدادان با چشمان نیمه باز به تابلوی شکسته خیره می‌شد.
وقتی به خوابیدن روی تخته سنگ بین اتاق عادت کردم، چشمم به تابلو افتاد. سرنوشت مرا محکوم کرده است که هر شب پیش از خواب و هر بامداد پس از خواب، تابلو را بنگرم و یک بار دیگر دلم برای زنی که فریاد می‌زند بگیرد. اندک اندک به هر چیزی می‌شود عادت کرد، حتا به تاریکیِ این اتاق مرموز. دیگر می‌شود در این تاریکی نفس کشید، زندگی کرد، خورد، نوشید، کتاب خواند و گاهی نوشت.
نمی‌دانم کدام فصل سال یا کدام ماه است، ولی از وزش بادهای سردی که به اتاق من نمی‌رسند، می‌شود حدس زد هوا رو به سرد شدن است و زمستان در راه. وقتی در را باز کنی، چشم‌ات به سیلی از خانه‌ها و مردمانِ روی هم افتاده و درهم می‌افتد. همه جا را ساختمان فرا گرفته است و هر چه زحمت بکشی نمی‌توانی از قلب این شهر آسمان را نگاه کنی. مثل همیشه اقامت‌گاه را به مقصد کافه‌ی متروک آخر خیابانی که نام ندارد ترک می‌کنم. مردان سهم نانِ یک روز را در خورجین گذاشته و شانه به شانه به سوی کوه رفته اند تا شب با چهره‌های غم‌ناک و دستان چروکیده به خانه‌ها بازگردند. زنان این شهر دو دسته اند، یک دسته از سال‌های دوری که تاریخ به یاد ندارد با مردانِ شهر هر بامداد بیرون می‌شوند و دسته‌ی دیگر با نگاه‌های انگار منتظر هر روز کنار پنجره می‌نشینند و شهر را می‌پایند. انگار شهر بدون این زنان غم‌زده چیزی کم دارد.
ساختمان کافه دو طبقه دارد، از در که وارد شوی سمت راست پیشخوانی به چشم می‌خورد که زنی نابینا پشت آن نشسته است و هر تازه واردی را به گرمی سلام می‌کند. گاهی اتفاق می‌افتد مسافری احساس کند این زن را می‌شناسد و جواب سلام اورا به گرمی بدهد و چند لحظه‌ای با زن صحبت کند. ولی به زودی متوجه می‌شود زن هیچ دغدغه‌ای بیرون از کافه ندارد، در جواب سوال‌های که مربوط کارش نمی‌شود سکوت می‌کند و فقط بلد است در مورد نرخ‌ها و محصولات گپ بزند. گذشته از پیشخوان پله‌ها قرار دارند که سالون را با طبقه دوم وصل می‌کند. پیانوی کهنه‌ای سمت راست پله‌ها قرار دارد و مردک کوژپشتی مقابل آن گز کرده است و همیشه پارچه‌ی دلتنگی می‌نوازد. اهالی شهر می‌گویند سال‌ها پیش گیتارنوازی گاهی به کافه می‌آمد. صندلیِ کنار مردک کوژپشت می‌گذاشت و با متانت تمام می‌کوشید نت‌های پیانو را با تارهای گیتار بگیرد. هیچ کسی در شهر به یاد ندارد آن گیتارنوازِ ناشناس روزی با مردک کوژپشت هماهنگ و یک پارچه نواخته باشد؛ ولی باز هم می‌آمد.
از پله‌ها که بالا می‌روی بوی کاغذ به دماغ‌ات می‌خورد. طبقه دوم به طور احمقانه‌ای نسبت به طبقه نخست بزرگ می‌نماید؛ با قفسه‌های مملو از کتاب. مردمان شهر گه‌گاهی این‌جا می‌آیند و می‌کوشند بیاموزند چگونه می‌شود زندگی کرد. طبقه دوم را نمی‌شود کتاب‌خانه گفت. این‌جا گاهی آدم‌هایی با سر و وضع عجیب و شیشه‌هایی در دست به چشم می‌خورند. آدم‌های ناشناس که هیچ کسی آنان را پیش از آن در شهر ندیده است و زنِ نابینای پیشخوان نیز به یاد ندارد کسانی با چنین مشخصاتی از پله‌ها بالا رفته باشند. این‌جا هر چه هست، چیزی بیشتر از یک کتاب‌خانه است؛ چون در کتاب‌خانه‌ها اجازه می‌دهند آدم بنویسد ولی این‌جا برای نوشتن باید به طبقه همکف بیایی و چیزی برای نوشیدن یا خوردن سفارش دهی تا بگذارند بنویسی.
همین حالا که می‌نویسم، زنِ پشت پیشخوان که در حقیقت کافه‌دار نیز هست مرا به صورت کنجکاوی می‌نگرد. این نگاه‌های زنِ نابینا در دل مسافرانِ تازه وارد هزار پرسش بر می‌انگیزد و پس از آن‌که پی بردند زن نابینا است، هزار ترس. گاهی اتفاق افتیده، کافه نشینان متقاعد شوند که زن در یک زمان همه‌ی شان را دید می‌زده است. هرچه باشد گاهی نسبت به این زن احساس مرموزی دارم، شاید رابطه‌ای تعریف ناشده‌ای هست میان این زن و آن زنِ تابلو؛ زنی که از ماورای ابرها مرد ناشنوا را صدا می‌زند و صدا می‎زند و تا کنون که سال‌هاست از صدا زدن خسته نشده است.

ادامه دارد…

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاهی بنویسید

آن گدای ژنده‌پوش کنار پیاده رو

بیگاه، وقتی کابل را غبار سنگینی می‌پوشاند و رهگذران خسته و سرافگنده و چُرتی به سوی خانه‌های‌شان سرازیر می‌شوند؛ همان روزنه‌های کوچک امید هم از دل برادر و خواهر گدا رخت بر می‌بندد. دو کودک پا برهنه که از پگاه تا کنون کف‌ دست‌های کوچک و چروکیده را به هر رهگذری نشان دادند و در دل صد امید بستند که قرانی یا لقمه نانی کف دست‌شان را پُر کند. چند ساعت که از غروب گذشت و پیاده‌روها را بقایای زندگی روزانه هزارها انسان سرگشته پُر کرد، برادر خواهرش را کناری می‌نشاند و خودش مشغول پرسه زدن میان خاکروبه‌ها و پیاده‌روها می‌شود. هر چیزی را می‌شود تحمل کرد، سیلی خوردن‌ها، تُف انداختن‌ها، به چشم حقارت نگریستن‌ها و بسا های دیگر؛ مگر گرسنگی. از دست انسان گرسنه چه کاری ساخته است؟ گرسنه‌ای که سال‌هاست یک شکم نان سیر نخورده مگر پس‌مانده غذای هُتل‌های سنتی که به رسم جوانمردی به گداها می‌دهند.
این پاراگراف شاید بتواند شروع داستانی باشد در باره‌ی خواهر و برادر آواره‌ای که هنوز به انسانیت باور دارند و می‌کوشند با چشمان معصوم و نگاه‌های حیران از رهگذران پول بگیرند. یا شاید سکانس آغازین فیلم پُرهزینه‌ای که پسران ستاره‌های مشهور سینما در آن نقش بازی می‌کنند. نقش یک گدا را، گدایی با لباس ژنده و سر و صورت سیاه، دستان چرکین و پاهای برهنه. اما همین که کارگردان آخرین سکانس را تصویر برداری کرد، این داستان نیز تمام می‌شود. برای امروز بس است. پسرک حمام می‌رود، به سر و صورت آب می‌زند، گریم‌ها را پاک می‌کند و لباس‌های همیشگی را می‌پوشد. شب برنج و گوشت و سه نوع نوشابه صرف می‌کند و می‌کوشد به چیزی فکر نکند تا فردا هرچه سرحال تر دوباره به هنرنمایی بپردازد.

باری نویسنده‌ی شیک و خوش پوشی با عینک‌های مختص به خودش در حالی‌که به جواب پرسش‌های بشریت و راه نجات بشریت فکر می‌کند از کنار خواهر و برادر می‌گذرد و چند قدم از آنان دور می‌شود، دوباره بر می‌گردد و سکه‌ای کف دست دختر گدا می‌گذارد و به چشمان دختر خیره می‌شود و به یاد چشمان معصوم و زیبای فلان شخصیت می‌افتد و برادر دختر این مرد خوش پوش را سراپا برانداز می‌کند و تا نزدیک می‌شود نویسنده رفته است. رفته است تا دیگر در باره‌ی دختر و پسر فکر نکند. اما شاید نه، نویسنده بازهم در باره‌ی دختر و برادرش که هر روز سر راهش می‌آیند فکر می‌کند و وقتی خانه می‌رسد و لباس‌های شیک را از تن به در می‌کند، پشت میز می‌نشیند و پس از چند جام شامپانی باز به دختر و پسر گدا فکر می‌کند. قلم بر می‌دارد و می‌نویسد، می‌کوشد خود را به جای دخترک قرار بدهد و بداند در ژرفای وجودش چه می‌گذرد. دخترک با چشمانِ سیاه و دلی بدون سیاهی بی آن که برادر متوجه شود، دارد بالغ می‌شود و همین روزهاست که دل به پسرک نانوا بدهد. نه، نویسنده فکر می‌کند پسر دوره گرد خیلی خوب‌تر می‌تواند دل از دختر برباید. حالا باید موانعی برای این داستان تراشید و طرح را پیچیده‌تر کرد. آن نگاه معصوم دخترک آهسته از ذهن نویسنده قدم بیرون می‌گذارد و حالا هرچه هست همان دخترکِ داستان است. داستانی که قرار است به زودی در یکی از روزنامه‌های پُر تیراژ کابل چاپ شود و نویسنده بابت آن مزد دریافت کند.
دخترک در گوشه‌ای نشسته است و می‌کوشد به گرسنگی فکر نکند. به برادرش فکر کند که حالا با لب خندان و دست‌های پُر غذا برمی‌گردد و می‌گوید:»برای امشب یک شکم سیر نان آوردیم.» باز هم که به گرسنگی فکر می‌کند، مگر می‌شود از این درد فرار کرد؟
بیگاه است، بیگاه سرد و خاموش زمستان. دود، برف و گرسنگی. دخترک که مثل یک خاطره دوردست هنوز در ذهن نویسنده پرسه می‌زند، کناری نشسته است، دست‌های سرد را میان زانوها فروبرده و به انتهای پیاده‌رو نگاه می‌کند، به جایی که شاید سال‌ها پیش برادر رفته بود نان بیاورد و خودش نان شده بود.

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

از حاشیه‌ها که بگذریم، نمی‌دانم چه بنویسم!

سلام، از آخرین نوشته‌ام روی این دیوار یک سال و اندی می‌گذرد. در این روزها اتفاق‌های زیادی افتاد، دغدغه‌های تازه‌ای در من به دنیا آمدند و تجربه‌های جدید و گاهی تلخ مرا به چالش کشیدند. شاید یکی از مهم‌ترین اتفاق‌ها شکستن سه عینک‌ام در این مدت بود.

متاسفم که در این مدت مترسک خاکی، تنها ایستاده بود و به‌روز نشد. دلیل‌های خوبی برای این کار داشتم که شاید روزگاری برای تان بگویم. حالا اما می‌کوشم باز هم روی این دیوار بنویسم و از دغدغه‌های ذهنی‌ام بگویم.

از حاشیه‌ها که بگذریم، نمی‌دانم چه بنویسم! از 2014، انتخابات، پیمان امنیتی، خشونت، دین، جامعه و ده‌ها مضمون دیگر که هر از گاهی دامن‌گیر باشندگان سرزمینی به نام فیس‌بوک می‌شود. خیلی پوزش می‌طلبم که به طور غیر مترقبه‌ای پای فیس‌بوک را در میان آوردم، اتفاقن شاید در همین مورد بنویسم.

ما ملت شعار زده و به اصطلاح «جَو گیر» هستیم. چشمان همه‌‌ی ما دنبال یک تیتر داغ خبری می‌گردد تا آن را کاپی کرده و روی فیس‌بوک بگذاریم، تا باشد که لایک‌های بیشتری کسب کنیم. این خصلت شعار زده‌گی به پیمانه زیاد میان تمام کاربران فیس‌بوک افغانستان دیده می‌شود.

هر از گاهی که به فیس‌بوک سر می‌زنم، می‌بینم صدها کاربر در مورد یک موضوع داغ خبری نوشته اند و شعار داده اند، عکس نمایه را تغییر داده اند و بحث کرده اند. البته من نمی‌گویم بالای موضوعات داغ بحث نه‌شود، اتفاقن باید بحث‌ها از چارچوب شعارها اندکی بیرون شود و جنبه‌ی عملی‌تر به خود گیرد.

از عکس‌های یادگاری با نامزدان ریاست جمهوری که بگذریم، فیس‌بوک من این روزها پُر شده از عکس‌های ستاره، آرش بارز و داوود پژمان. گه‌گاهی نیمه بوروژوایی از شب خوبی با دوستان‌اش در یکی از کافه‌های با کلاس کابل می‌نویسد. راستی، فراموش کردم در مورد کریسمس، یکی از جشن‌های روشنفکری عصر مان بگویم. این جشن با ارزش را که با زندگی ما رابطه‌ی مستقیم دارد، به شما، خانواده‌ی محترم تان، رفیق‌ها و کافه‌ی ملت غیور افغانستان، اعم از اخوانی و روشنفکر، تبریک می‌گویم.

روز جمعه یکی از دوستان به من گفت، کجایی اصلن نیستی! گفتم هستم، همین‌جاها؛ خانه، دانشگاه، دفتر و گاهی نیز در برنامه‌های ادبی – فرهنگی. می‌گوید در فیس‌بوک نیستی. آهان نکته را یافتم، مدتی است در فیس‌بوک آنلاین نمی‌شوم و چیزی نمی‌نویسم. شاید به همین خاطر فکر می‌کنند من نیستم.

ما در فیس‌بوک راحت تریم. شعار می‌دهیم، شعر می‌گوییم و فعالیت‌های مدنی خود را به اشتراک می‌گذاریم و گاهی عاشق می‌شویم. زندگی ما در فیس‌بوک زندگی خوبی است. همه‌ی مان آدم‌های خوبی هستیم. هم روشن‌فکر، هم فعال مدنی، هم شاعر، هم نویسنده و حرفه‌ی جدیدی که این روزها اضافه شده است؛ ما عکاس هم هستیم.

رفیق، این شعارهایی که هر روز از در و دیوار فیس‌بوک می‌بارد، همه‌اش پس لگدهای یک عمر عقده است. عقده‌ای که از کودکی در قلب‌های‌ مان خانه کرده و تولید مثل می‌کند.

اگر قرار باشد در فیس‌بوک چیزی بنویسم، در باره‌ی زن میان‌سال و زیبایی می‌نویسم که امروز از سوی یکی از رانندگان مسیر پل‌سرخ – ده افغانان، تحقیر شد. زنی که آهسته در گوش راننده گفته بود که فقط ده افغانی دارد و اگر راننده لطف کند و او را با همین پول ناچیز- که نیم کرایه یک مسیر موترهای شهری می‌شود- به مقصد برساند. راننده اول خندیده بود، بعد غضب کرده بود، مگر می‌شود با ده افغانی سوار تاکسی شد؟ کاش میان‌سال نمی‌بودی و زن نمی‌بودی و زیبا نمی‌بودی که راننده می‌گفت:»سوار شو همشیره، خدا مهربان است.» حالا که زن از درد حقارت از گوشه‌ی چشم‌اش اشک می‌ریزد، رفته و آن سوی جوی ایستاده است. راننده بلند صدا می‌زند و می‌غرد و به زن فرمان می‌دهد که سوار شود و مثل کودکان گریه نکند.

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 4 دیدگاه

از هم‎بستری با گدای کنار سرک هم نباید گذشت !

یکی از دوستانِ خیلی نزدیک، عکس یکی از هنرپیشه های سینما را در فیس بوک گذاشته بود. گویا این هنرپیشه از کشور بیرون رفته و آزادانه زیست می‎کند و سکولار شده است. من دیدگاه شخصی ام را در مورد آزادی نوشتم، شماری از دوستان مرا محکوم کرده اند که گویا مخالف آزادی ام و نمی دانم اسلام گرا هستم و چیزهایی هم بیشتر از این، بگذریم. شاید من نتوانسته ام دیدگاه ام را درست بیان کنم.
مردانِ این سرزمین، همه روشنفکر اند، آزاد اندیش اند، فعال حقوق بشر اند. در یک وقت می توانند با چندین زن رابطه برقرار کنند و هیچ عیبی ندارد، ولی اگر خواهر یا مادرش با مردی صحبت کرد، رگ افغانیت اش برجسته می شود. بالای غیرت اش تاثیر می کند، از اسلام سخن می راند و امر بالمعروف و نهی از منکر می کند.
وقتی زنی، اندکی لباس آزاد پوشید، وجیبه خود می دانند که او را آزار و اذیت کنند تا از فساد جلوگیری شود. گناه شان هم نیست، تمام ایمان شان با دیدن تار موی یک زن از میان می رود.
وقتی در سرزمین من از آزادی سخن گفته می‎شود، همه مفهموم این واژه زیبا را در لابلای سکس و بی بندوباری و شهوت رانی می‎جویند. قبول دارم برقرای ارتباط با جنس مخالف، خواه ارتباط سکسی باشد یا هر نوع دیگر، حق طبیعی هر انسان است. ولی این بدان معنا نیست که «از هم‎بستری با گدای کنار سرک هم نباید گذشت!». برای خودم متاسفم که نسل من آزادی را فقط از دریچه سکس می‎بینند.این را قبول دارم که زن در سرزمین من، راحت نیست، امنیت ندارد، بالایش خشونت می‎شود، تجاوز می‎شود از حق اش محروم می‎شود و وقتی اندکی آزادی حس کرد با تمام وجود به استقبالش می‎رود، عقده‎های خود و خواهران و هم نسل هایش را برون می‎کند، و در بعضی وقت‎ها به مواردِ خطرناکی هم مواجه می‎شود. اگر در سینه‎ی زنِ سرزمین من عقده است، همه اش عقده هایی است که من در آن انبار کرده ام، من! مرد سرزمین. و همین عقده‎ها باعث می‎شود که شماری از اینان آزادی را با هرزگی اشتباه گیرند.
حالا یک هنرپیشه زن از کشور برون رفت و مقابل کمره نیمه برهنه ایستاد، این که نشد تابو شکنی! این که نشد فهمیدگی، این که نشد روشنفکری! من مخالف نیستم، هر کسی می‎خواهد هرگونه لباس بپوشد، اما لطفن به هر هرزه نگویید تابو شکن! به هر که برهنه شد نگویید تابو شکن. آیا آنی که برهنه می‎شود، از آزادی چه تعریفی دارد؟ آزادی یعنی سکس؟ آزادی یعنی بخور و بخواب و به هیچ کس مربوط نیست؟ چنان‎که یک دوست گفته بود:» ما اگزیستانسیالیست های نوع افغانی اش هستیم، بگیر، بخور، فراموش کند».
دردناک است وقتی هرزه گی را تابو شکنی، و بی بندوباری جنسی را آزادی می‎نامند.

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 6 دیدگاه

مترسک خاکی پروپاگندا می‎ کند

امروز هوا خیلی سرد است. داخل موتر نشسته ام و غرق در خیال و فکرها هستم که گوشی ام زنگ می‎خورد. شخصی از شماره دولتی با من به تماس شده، می‎گوید مامور استخبارات است.  برای وزارت داخله گزارش شده که من در روز عاشورا در خوابگاه دانشگاه کابل بوده ام. دانشجویان را تحریک کرده ام و از ساحه فرار کرده ام. می‎گوید در وبلاگ ام پروپاگندا می‎کنم. مردم را تحریک می‎کنم. باید امروز به وزارت داخله بروم و به پرسش‎های شان پاسخ دهم. اگر نیامدم دنبال ام می‎فرستند.

قبول نکردم، گفتم من روز و شبِ عاشورا از خانه بیرون نشده ام. اگر دلتان می‎خواهد بیایم، دنبالم بفرستید.

نمی‎دانم چه شده رفیق! خنده ام می‎گیرد. تمامِ روز عاشورا در کنج خانه بودم. شب وحید بکتاش به تماس شد و گفت که در خوابگاه درگیری رخ داده است. تازه از موضوع خبر شدم. به چند رفیق زنگ زدم و پرسیدم، دیدم راست است. خودم هم سخت مخالف درگیری مذهبی در خوابگاهِ دانشگاه کابل هستم. یا این تماس سرکاری بوده یا کسی واقعن گزارش داده است. از آن جایی که شماره دولتی بود حدس می‎زنم کسانی پای مرا در این قضیه داخل کرده اند.

مامورِ به اصطلاح استخبارات می‎گوید که در وبلاگ ام پروپاگندا می‎کنم. هاهاهاها این چه‎گونه پروپاگندای‎ست که من دارم می‎کنم؟ اصلن با این مترسک خاکی چه‎گونه می‎شود پروپاگندا کرد؟ باید گفت چند ماهی‎ست مترسک خاکی به‎روز نشده است. د رضمن، منِ شهروند حقِ ابراز نظرم را ندارم؟ یا این‎که زورشان به من رسیده است؟ خنده ام می‎گیرد رفیق!

حالا در اتاقِ گرم دفتر پشت میز نشسته ام، منتظر دنبالم بیایند 🙂

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 3 دیدگاه

مشت زدن در تاریکی جوابِ اطلس اتنوگرافی اقوام غیر پشتون نیست!!!

پس از چاپ دوم دانش نامه آریانا، زیر نام اطلس انتوگرافی اقوام غیر پشتون که از سوی اکادمی علوم افغانستان نوشته شده بود، سر و صداهای پیرامون این موضوع از سر گرفته شد. هر کسی دانسته و ندانسته دست به اعتراض زد و بسا کسان از این موضوع استفاده سیاسی کردند و چند روز دیگر نان شان را به روغن چرب کردند.
در نخستین اقدام محمد محقق مقابل رسانه‎‎ها نمایان شده، شکار را بلعید و از حکومت خواست که اکادمی علوم لغو شده، نویسندگان این کتاب به محاکمه کشانده شوند. در دومین اقدام حامد کرزی دستور داد این کتاب از بازار جمع آوری شود و عاملین آن به زندان روانه شوند. وقتی فردایش با مردم صحبت می‎کردی هر که قربان و صدقه زبان کرزی و محقق می‎شدند که گویا این دو زبان و فرهنگ ما بدبختان را نجات داده است.
پس فردایش تنش ها به رخ‎نامه و تویتر و دیگر شبکه های اجتماعی کشانده شد و هر که شروع کرد به فتوا دادن و اخطار دادن و صد ها کار دیگر. یکی نوشته: چطور است پس از این پشتون ها را قوم انتحاری نام گذاریم و پس از این پشتون نگوییم و فقط انتحاری گوییم. دیگری تمام جنایت های را که فقط خانواده حاکم بالای مردم قبولانده به پای تمام قوم حاکم می ریزد و نزدیک است خواهران و مادران پشتون ها را به باد ناسزا بگیرد. در یک ساعت ده تویتِ مرگ بر پشتون می‎کنند و صدها عکس به اشتراک می‎گذارند تا گویا به این وسیله هویت پشتون ها را به ما بنمایانند. اگر قرار بود خودم انتخاب می‎توانستم که در کجا به دنیا بیایم و در کدام دین و مذهب باشم اصلن افغانستان را انتخاب نمی‎کردم. حالا که انتخاب زادگاه و زبان و مذهب در دست خود ما نیست و چیزی است که خلقت بر ما قبولانده، چرا باید در مورد آن متعصب باشیم؟ مطمینم همین آخندها اگر در خانواده مسیحی به دنیا می‎آمدند، مثل حالا که دیگر ادیان را فحش می‎دهند اسلام را فحش می‎دادند. چرا باید از جبر زمانِ که آزادی ما را گرفته و مارا قایم به محدوده جغرافیایی و حتا فکری کرده، افتخار کنیم؟
پس از این فحش دادن ها و توهین به قوم پشتون از سوی دیگران و حتا فرهنگیان، نمی‎توانم با سر بلند مقابل دوستان و رفیقان پشتون بیاستم. حد اقل برای من که جای شرم است دیگران را نمی‎دانم.
از دیدگاه من فحش دادن و تویت کردن و در فیس بوک نوشتن کاری را حل نمی‎کند. این کارها فقط کلبه به روی رودخانه ساختن است و پس از گذشت حد اقل پنجاه سال دیگر و نبود دیگر منبع علمی جز همین دانش نامه آریانا، نسل های بعدی مان به این هذیان های نوشته شده دراین دانش نامه روی آورده و همه‎ی فرهنگ و تاریخ مان برباد خواهد رفت.
برای این که نسل های آینده ما از این بحران بزرگ سالم به در آیند، نیاز است تا یک اثر مستند و تاریخی که در آن در مورد قوم ها و طایفه های افغانستان به طور مستند بحث شده باشد، در جواب انتوگرافی اقوام غیر پشتون، نوشته شود. از دیدگاه من، جز اثر مستند و تاریخی که بی طرفانه و با در نظر گرفتن همه جانب های قضیه نوشته شود، راه دیگری وجود ندارد. در میان صدها کتاب چاپ شده در این اواخر،نبود یک اثر مستند تحقیقی تاریخی در مورد پیشینه اقوام افغانستان امروزی، سخت محسوس می‎شود.

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 3 دیدگاه

هر که مخالف تفکرات شوم شان بود، جیره خوار امریکا است

آخندهایی را می‌گویم که تجمع امروز شهروندان کابل در اعتراض به مداخله ایران به مسایل داخلی کشور را تحمل نتوانسته، معترضان را جیره خوار امریکا خواندند.

از کودکی به این آخندها ( هدف ام از ملاهای انگشت شمار و خود فروخته است ) گفته شده است، آمریکا کشوریست به پهنای جهان، کشوری‌ست که از زیبایی به بهشت مانند است، زنان اش به حوران بهشتی بی حجاب می‎ماند و مردانش همه زورمند و قوی اند. کشوریست که در صدد مبارزه با خدای برآمده و در قدم اول قصد دارد یک مشت لنگی دار و ریش دار و چپن دار را از صحنه خارج کند.

میگویند وقتی پسر بچه ای در کودکستان حوزه علمیه قم انگشت اش را در دهان می‎کند، استادانش برای جلوگیری از این کار انگشتان کودک را با مرچ آلوده نمی‌کنند، بل فقط بر نوک انگشتان پسر بچه می‎نویسند: آمریکا. و این بچه عادت مکیدن انگشت را ترک می‌کند.

چرا امریکا را برای خود به مثابه خدا تراشیده اید؟

هر چه خلاف خواست و میل آخند بود، می‎شود امریکایی! روزگاری رادیو و تلویزیون همه اسباب امریکایی بودند. روزی که آمریکا اعلام کرد سه فضانورد اش به روی کره ماه پا گذاشته اند، آخندهای ایرانی و شاگردهای شان در افغانستان، اعتراض کردند که آمریکا ادعای خدایی دارد، باید علیه آمریکا جهاد عمومی اعلام کرد، هیچ کسی نمی‎تواند بروی ماه قدم بگذارد. وقتی هم حقیقت موضوع آشکار شد، چیزی گفته نتوانستند.

همین چند روز پیش، خود را بر زمین و آسمان می‎زدند که امضای پیمان راهبردی با امریکا، خلاف قانون اسلام است. درست یک هفته پس از آن حکومت افغانستان اعلام کرد که با کشور چین پیمان همکاری های دراز مدت امضا خواهد کرد.حالا ملاها کجایند که بگویند این پیمان خلاف دین اسلام است؟ مگر چین کشور غیر مسلمان نیست؟ مگر هالند و فرانسه و آلمان کشورهای غیر مسلمان نبودند؟ بگذارید واضح تر صحبت کنم. هر کشوری که مخالف منافع شوم دولت ایران بود، دیار کفار است و هر که به نفع ایران بود، کشور دوست است.

هر که حرکت مدنی انجام داد و با سیاست های آخندها در افغانستان و ایران، مخالفت کرد می‎شود جیره خوار امریکا! آخندهای محترم، قربان تان شوم، فکر می‎کنید آمریکا این همه دردسر را ترک می‎کند و می‎آید با شما مخالفت می‎کند؟ با شماهایی که برای یک چاشت نان تمام خانه های منطقه را نام نویسی می‎کنید و هیچ گاهی هم فراموش نمی‌کنید که این چاشت در کدام خانه قابلی چرب تان تیار است. حتی سفارش می‎دهید برای الاغ تان نیز غذای مخصوص در نظر بگیرند. یک لحظه، یک لحظه اشتباه کردم. پوزش، به پنجاه سال پیش رفته بودم. حالا که ملاها به جای خر از موتر های ضد گلوله استفاده می‌کنند و به جای قابلی، پیتزا نوش جان می‎کنند.

بدتر از همه، روزی با یکی از انتحاری های صنف، که شعر را هذیان و شاعران را کافر می‎خواند، بحث کردم و گفتم که امروز شمار زیادی از کشورهای غربی، اسلام را در لابلای مثنوی معنوی جستجو می‎کنند و از طریق مولانا به دین اسلام آشنایی پیدا کرده اند. بی‎جا نیست، که یک سال میلادی را به نام این بزرگ مرد تاریخ، ثبت کرده اند. آن انتحاری گفت:» ای کارا ره کی کده؟ خو همی امریکا کده نی!»

این ننگ را به کجا بریم که به مولانای بزرگ نیز برچسب آمریکا زدند. برای من که این آمریکا آمریکا گفتن آخند ها خیلی خنده آور است.

بگذریم، می‎خواستم در مورد رویداد هایی که امروز به وقوع پیوست، صحبت کنم و بگویم که من هم از شهروندان روشن‎فکری که امروز اعتراض کردند و مشت کوبنده به دهن ایران و نوکران افغانستانیاش کوبیدند، حمایت می‎کنم و می‎گویم، زنده باد فرزندان آزادی خواه سرزمین بزرگم.

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 3 دیدگاه