هر که مخالف تفکرات شوم شان بود، جیره خوار امریکا است

آخندهایی را می‌گویم که تجمع امروز شهروندان کابل در اعتراض به مداخله ایران به مسایل داخلی کشور را تحمل نتوانسته، معترضان را جیره خوار امریکا خواندند.

از کودکی به این آخندها ( هدف ام از ملاهای انگشت شمار و خود فروخته است ) گفته شده است، آمریکا کشوریست به پهنای جهان، کشوری‌ست که از زیبایی به بهشت مانند است، زنان اش به حوران بهشتی بی حجاب می‎ماند و مردانش همه زورمند و قوی اند. کشوریست که در صدد مبارزه با خدای برآمده و در قدم اول قصد دارد یک مشت لنگی دار و ریش دار و چپن دار را از صحنه خارج کند.

میگویند وقتی پسر بچه ای در کودکستان حوزه علمیه قم انگشت اش را در دهان می‎کند، استادانش برای جلوگیری از این کار انگشتان کودک را با مرچ آلوده نمی‌کنند، بل فقط بر نوک انگشتان پسر بچه می‎نویسند: آمریکا. و این بچه عادت مکیدن انگشت را ترک می‌کند.

چرا امریکا را برای خود به مثابه خدا تراشیده اید؟

هر چه خلاف خواست و میل آخند بود، می‎شود امریکایی! روزگاری رادیو و تلویزیون همه اسباب امریکایی بودند. روزی که آمریکا اعلام کرد سه فضانورد اش به روی کره ماه پا گذاشته اند، آخندهای ایرانی و شاگردهای شان در افغانستان، اعتراض کردند که آمریکا ادعای خدایی دارد، باید علیه آمریکا جهاد عمومی اعلام کرد، هیچ کسی نمی‎تواند بروی ماه قدم بگذارد. وقتی هم حقیقت موضوع آشکار شد، چیزی گفته نتوانستند.

همین چند روز پیش، خود را بر زمین و آسمان می‎زدند که امضای پیمان راهبردی با امریکا، خلاف قانون اسلام است. درست یک هفته پس از آن حکومت افغانستان اعلام کرد که با کشور چین پیمان همکاری های دراز مدت امضا خواهد کرد.حالا ملاها کجایند که بگویند این پیمان خلاف دین اسلام است؟ مگر چین کشور غیر مسلمان نیست؟ مگر هالند و فرانسه و آلمان کشورهای غیر مسلمان نبودند؟ بگذارید واضح تر صحبت کنم. هر کشوری که مخالف منافع شوم دولت ایران بود، دیار کفار است و هر که به نفع ایران بود، کشور دوست است.

هر که حرکت مدنی انجام داد و با سیاست های آخندها در افغانستان و ایران، مخالفت کرد می‎شود جیره خوار امریکا! آخندهای محترم، قربان تان شوم، فکر می‎کنید آمریکا این همه دردسر را ترک می‎کند و می‎آید با شما مخالفت می‎کند؟ با شماهایی که برای یک چاشت نان تمام خانه های منطقه را نام نویسی می‎کنید و هیچ گاهی هم فراموش نمی‌کنید که این چاشت در کدام خانه قابلی چرب تان تیار است. حتی سفارش می‎دهید برای الاغ تان نیز غذای مخصوص در نظر بگیرند. یک لحظه، یک لحظه اشتباه کردم. پوزش، به پنجاه سال پیش رفته بودم. حالا که ملاها به جای خر از موتر های ضد گلوله استفاده می‌کنند و به جای قابلی، پیتزا نوش جان می‎کنند.

بدتر از همه، روزی با یکی از انتحاری های صنف، که شعر را هذیان و شاعران را کافر می‎خواند، بحث کردم و گفتم که امروز شمار زیادی از کشورهای غربی، اسلام را در لابلای مثنوی معنوی جستجو می‎کنند و از طریق مولانا به دین اسلام آشنایی پیدا کرده اند. بی‎جا نیست، که یک سال میلادی را به نام این بزرگ مرد تاریخ، ثبت کرده اند. آن انتحاری گفت:» ای کارا ره کی کده؟ خو همی امریکا کده نی!»

این ننگ را به کجا بریم که به مولانای بزرگ نیز برچسب آمریکا زدند. برای من که این آمریکا آمریکا گفتن آخند ها خیلی خنده آور است.

بگذریم، می‎خواستم در مورد رویداد هایی که امروز به وقوع پیوست، صحبت کنم و بگویم که من هم از شهروندان روشن‎فکری که امروز اعتراض کردند و مشت کوبنده به دهن ایران و نوکران افغانستانیاش کوبیدند، حمایت می‎کنم و می‎گویم، زنده باد فرزندان آزادی خواه سرزمین بزرگم.

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | بیان دیدگاه

من موافق امضای پیمان استراتژیک افغانستان – امریکا هستم

مستقیم می‎آیم بالای اصل گپ، نویسنده نیستم که مثل بعضی ها با واژه ها بازی کنم و مخالفت ام را با پیمان همکاری های منطقه ای کابل – واشنگتن اعلام کنم. دانشجویی هستم از کابل؛ شهری که از یک دهه به این‎سو توجه تمام جهان را به خود جلب کرده است. رسانه یی هم ندارم که از طریق آن نبشته هایم را نشر کنم. فقط همین مترسک خاکی را دارم که دیواری‎ست برای تمام گفته هایم.

منحیث یک شهروند حق دارم در رابطه به مسایل کشورم ابراز نظر کنم. من از همین جا موافقت ام را با پیمان استراتیژیک افغانستان – امریکا اعلام می‎کنم. نمی‎دانم آنانی که با این پیمان مخالف اند، تا اکنون فکر کرده اند که اگر امریکا و جامعه جهانی از افغانستان خارج شد چه بلایی سر این کشور بیچاره خواهد آمد؟

فرض کن جامعه جهانی از افغانستان خارج شد و به گفته شما افغانستان کشور مستقل شد. حالا با مخالفان مسلح چه کاری می‎کنید؟ آنانی که مثل شما از آبخور همسایه ها نان و آب می‎خورند!!! فرض کن آمریکا خارج شد؛ از یک سو ایران (وقتی ایران می‎گویم هدف ام از رژیم آخندی است نه مردم ) با یک مشت آخندی که در افغانستان تربیه کرده، اعلام پادشاهی می‎کند و از سوی دیگر پاکستان با طلبه ها و شاگردان مدارس دینی خود این کشور را چپاول خواهند کرد. از سوی دیگر رهبران جهادی با افراد زیر دست خود از در مخالفت پیش می‎آیند و افغانستان باز هم می‎شود همان کشور دوازده سال پیش. نیروهای امنیتی هم دوباره به چور و چپاول و تجاوز آغاز خواهند کرد.

نمی‎دانم اینانی که با این پیمان مخالف اند چه فکری در سر دارند؟! یا بهتر بگویم ارباب‎های شان چه فکرهایی برای ما کرده اند. کسانی که مخالف اند از دو گروه خارج نیستند: یکی طلبه های پاکستانی و اعضای گروه حقانی و طالب و جنگوی که استادان ثقافت دانشگاه ها نیز شامل همین گروه می‎شوند و دوم آخندهای ایرانی.

هر از گاهی اگر حزب های اپوزسیون، با این پیمان مخالفت می‎کنند، به این خاطر است که باید چیزی بگویند و اعلام موجودیت کنند.

حالا اینان چرا فقط مخالف امضای پیمان با امریکا اند؟ زیرا امریکا بالای ایران ( باداران شماری از آخند ها) تحریم اقتصادی وضع کرده و با پاکستان روابط خوبی ندارد؟! اگر در غیر آن بود که افغانستان با نزدیک به ده کشور غربی پیمان همکاری های راهبردی امضا کرده؛ پس چرا در این مورد سکوت کرده اند؟

همین‎قدر می‎خواهم بگویم که دیگر نمی‎خواهیم آله دست این مسلمان نماها باشیم. نمی‎گذاریم اهداف باداران خود را در کشورمان تطبیق کنند. در هر صورتی در اوضاع فعلی داشتن روابط دراز مدت با امریکا از هر نگاه به نفع ما است.

حالا خواهند گفت که من فکر آمریکایی دارم و فلان و فلان مثل همان عنوان یک رسانه، که برای دفاع از ایران و دست نشانده های شان در افغانستان گفته بود:» کدام رسانه ها امریکایی اند؟!»

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | بیان دیدگاه

خلاصه، ما تکلیف روانی داریم!

هر کاری که کردیم از جمله‌ی خصلت های مردی به حساب می‌آوریم. هر کاری که کردیم؛ به جزییات نمی‌روم. زنان و مردان را آزار و اذیت می‌کنیم، دزدی می‌کنیم، به دیگران فحش های رکیک می‌دهیم، ساعت ها در آفتاب داغ چاشت در کوچه پس کوچه ها کشیک می‌دهیم که دختری از آن‌جا گذر کند. در باره این‌که اگر دختری در ساعات چاشت از کوچه گذشت، چه بلایی سرش می‌آید چیزی نمی‌گویم. اما وقتی از ما بپرسی به مردم چه کاری داریم؟ می گوییم: اگر دختر، دختر آدم باشد، این وقت از خانه بیرون نمی‌شود.

وقتی بیرون می‌رویم، لاستیک‌های دهن خود را خانه جا می‌گذاریم. با چشم، زبان و حتی دست از هر دختر و پسری زیبایی که از کنار مان گذشت، استقبال می‌کنیم. هر کاری که کردیم به کسی مربوط نمی‌شود. فقط اگر چادر دختری اندک از روی سرش کنار رفته بود به غیرت ما بر می‌خورد. خود را مسوول می‌دانیم. از دین حمایت می‌کنیم. نا سلامتی مسلمان هستیم. باید آن دختر را ادب کنیم. یا در نهایت می‌گوییم: دخترک روسپی بود!

اگر دختری از کنار مردان سرزمین من گذشت، نمی‌توانند بدون عکس العمل بایستند. حتمن باید چیزی بگویند یا کاری کنند. دختر را چه برسد به آن‌که از کنار مردی بگذرد؛ مگر دلش از زندگی سیاه شده باشد.

اگر دختری نیم چشمی به آنان نگاه کرد، تفسیر می‌کنند که دخترک عاشق آنان شده است. می‌افتند دنبال دخترک، صبح از خانه تا مکتب یا هر جای دیگری و چاشت از آن‌جا تا خانه دخترک را بدرقه می‌کنند. خدا نکند دخترک تنها باشد. در نهایت اگر نتوانستند دل او را بدست آورند می‌گویند که فلان و فلان کار می‌کرد. دوست پسر داشت خودم ازش خوشم نیامد و فلان فلان.

کنار دروازه ورودی دانشکده با جمعی از دوستان ایستاده ام. هر دختری که می‌گذرد ده تن یک‌جایی به رویش می‌خندند و چیزهایی می‌گویند. وقتی بگویی مگر نمی‌شود در صورت عبور دختری راحت باشید و واکنشی نشان ندهید؟ می‌گویند برو بچیم تو مرد نیستی!!!

مردی همان است که دختری از دستت راحت نباشد. وقتی در صنف و دهلیز حضور داشته باشی دختری نتواند راحت و با جرات از گوشه دیگر دهلیز بگذرد. دختر باید حتی در خانه نیز بترسد که مبادا فردا با تو روبرو شود.

این‌جا افغانستان است، هر چه کردی بکن، در نهایت می‌توانی پشت چیزی به نام مردی پنهان شوی…

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 18 دیدگاه

گوسفندان را چه به آزادی بیان!

دوستی گفت، به زودی روز جهانی مطبوعات فرا می رسد و او قصد دارد تمام کادر علمی دانشکده ژورنالیزم را در صنف مان جمع کرده از این روز تجلیل کند. او از من خواست که در مورد آزادی بیان چیزی بنویسم و در محضر استادان و رییس بخوانمش. به او گفتم:»ببینم جاهد، امیدوارم وقتی که نوشته را می‌خواندم، کسی از صنف فرار نکند!!!»

حالا پشت لپ تاپ نشسته ام و می‌خواهم در مورد آزادی بیان بنویسم. معنای دقیق این کلمه را نمی‌دانم. همین قدر می‌دانم که وقتی سخن از آزادی بیان در میان می‌آید می‌توانی آزادنه صحبت کنی به شرط اینکه به کسی توهین یا تعرض نشود. حالا فرض کن من می‌خواهم در مورد آزادی بیان بنویسم. نمی‌دانم از کجا شروع کنم. از استادی شروع کنم که از اول تا آخر زنگ درسی برای مان از محیط اکادمیک دانشگاه صحبت می کند یا از استادی که در صنف برای تبلیغات حزب تحریر اسلامی فرستاده می شود؟! و ما حق نداریم در مقابل گفته های شان چیزی بگوییم. فقط باید مثل گوسفند سر به زیر بوده گوش کنیم و سر تایید بجنبانیم.

استاد هی داد می‌زند که این‌جا محیط اکادمیک است (اگر بپرسی اکادمیک چه معنی آن‌وقت در جواب برایت فکاهی خواهد گفت). می‌گوید در این محیط گوشی ها باید خاموش باشد. کسی حق ندارد با تیلفون صحبت کند. هنوز گفته هایش تمام نشده که ناگهان صدای گوشی خودش فضای اکادمیک را پر می‌کند. دست به جیب می برد و گوشی را بیرون می‌کشد. ظاهرن شخص خاصی باید تماس گرفته باشد. از صنف بیرون می‌رود و پس از سه دقیقه صحبت کردن دوباره برمی‌گردد. با داخل شدن استاد همه ی صنف را سکوت سنگین فرا می گیرد. در همین وقت از بخت بد مان گوشی رفیقم به صدا می‌آید. چشمان استاد از حدقه بیرون می شود و فریاد می‌زند: شما نمی دانید چگونه در محیط اکادمیک زندگی کنید، از صنف خارج شو! هرچه زودتر اگرنه خودم خارج می شوم (اگر من در چنین حالتی باشم، ترجیح می دهم استاد خارج شود). حالا کسی جرات نمی‌کند به استاد محترم بگوید که اگر قرار باشد قانونی در محیط اکادمیک تطبیق شود باید بالای همه یک‌سان تطبیق شود. استاد می‌تواند قانون شکنی کند، دانشجو نمی‌تواند؟! این‌جا است که می‌بینی آزادی بیان برای گوسفندان مفهمومی ندارد. نمی‌دانم از کدامین درد بنویسم. وقتی مجله معیاری ( اگر خدای ناخواسته کسی ماجرای معیاری را نمی‌داند در پیام خانه رخ‌نامه ام ازم بپرسد ) دانشکده چاپ می‌شود و تا چند ماه بعد حتی یک شماره آن به فروش نمی‌رسد، و استاد مجبور می‌شود بالای دانشجویان به جبر بفروشد و کسی حق ندارد اعتراض کند یا نظر دهد. آن زمان آزادی بیان کجا است؟ کسی است که بگوید استاد من نمی‌خواهم این مجله را بخرم؟ مگر از زندگی سیر آمده باشد. باری با یکی از هم صنفیان گفتم که چرا باید این مجله را بخریم؟ آن هم صنفی برایم گفت که دیگران بعضی مصلحت ها را در نظر می‌گیرند اگر نه هیچ کسی علاقه ندارد این مجله معیاری را بخرد. با خود گفتم، عجب مصلحت هایی! مصلحت های که انسان را به گوسفند تبدیل می کند!

استاد 30 دقیقه دیرتر به صنف می آید و پس از استاد کسی حق داخل شدن را ندارد. حتی آن دانشجویی که در دهلیز بوده و از روی احترام اجازه داده استاد اول داخل صنف شود. استاد می تواند روزی که دلش خواست حتی به صنف نیاید و دانشجویان یک ساعت منتظر نشینند و سپس با ترس و دلهره از صنف بیرون شوند و بگویند که شاید امروز استاد نمی آید. استاد اجازه دارد به نسبت مشکل اکادمیک ساعت ها به صنف حاضر نشود و دیر بیاید اما دانشجو حق ندارد!!!

در مورد آزادی بیان باید بنویسم. دلم می‌خواهد در مورد دستشویی های مردانه دانشکده‌ مان بنویسم. تشناب های مردانه دانشکده از اول سال تا اکنون قفل است و ما مجبور می‌شویم یا به دستشویی کافتریایی دانشگاه طبی برویم، با به دیپارتمنت زبان چینایی دانشکده ادبیات، یا هم از تشناب زنانه استفاده کنیم. چند بار تصمیم گرفتم به مدیریت تدریسی مراجعه کنم و مشکل را در میان بگذارم. باز هم ترسیدم که یک سال از تحصیلاتم عقب نمانم. باز هم شدیم گوسفند و سر به زیر این را نیز قبول کردیم. آزادی بیان است، می توانی به سادگی از استادان تعریف و تمجید کنی. می‌توانی بعضی وقت ها اگر سرت روی تن ات نمی‌خواست بیاستد به استاد بگویی که از شیوه درسی اش خوشت نمی‌آید. بگذریم از این همه آزادی بیان. حالا من خیلی با جرات هستم که چند جمله در مورد دانشکده مان سر هم کردم. نا سلامتی یک تن از استادان مان به چیزی دسترسی دارد که ما نداریم. چیزی است که فقط اروپایی ها از آن استفاده می‌کنند. ما می‌توانیم فقط در عالم رویا به آن دست یابیم. آن چیز وبلاگ است که ما نمی‌دانیم چه است و فقط یک استاد مان از آن استفاده می‌کند و دیگر استادان افتخارش را به خود نسبت می‌دهند.

آزدای بیان!!!

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 3 دیدگاه

«قواره ات به مسلمان نمی ماند!»

وقتی در پیاده روهای دانشگاه کابل قدم می زنم، به من حس خوبی دست می دهد. شاید دانشگاه تنهای فضای سبز و دیدنی در تمام کابل باشد. درخت های سر به آسمان کشیده و گل بته های خاردارد که فضای چند جریب زمین دانشگاه را متفاوت تر از تمام زمین های دیگر کرده، برایم حس عجیبی را القا می کنند. از هر برگ و بته این مکان خاطره هایی بس شیرین دارم. پسرانی را می بینم که کتاب در دست چمن ها و راه روها را پرسه می زنند. مردمانی را می بینم که فقط برای خوش گذرانی به آن جا می آیند. دختران و پسرانی را می بینم که ظاهرن برای درس یا کار گروهی، از صنف ها خارج می شوند و وقتی که داخل چمن ها می نشینند، کاری جز داستان پردازی و شوخی از دست شان بر نمی آید. دختران شیک و با کلاس، پسران خوش تیپ با مو های شاخ شاخ. دختران درس خوان و اول نمره، پسران متفکر و کسانی که می خواهند در جامعه تغیر بیاورند.

. از سوی دیگر، مردمانی می بینم با تنبان های تا بند پا کشیده و ریش های بلند و دستارهایی که «دستمال مقاومت» اش می خوانند. این دسته مردمان که نمایندگان مبارک شان در هر صنف و هر دانشکده حضور پررنگ دارند، کاری جز تند تند نگاه کردن به دخترها و حتی پسرهای جذاب و مقبول ندارند. وقتی به صورت اینان می بینم به من حس عجیبی دست می دهد. نمی دانم چگونه بگویم. حسی که نمی توانم تعریف کنم. حس خیلی بد و آزار دهنده. یا شاید هم مانند حس «ژان پل سارتر» که از دیدن زندگی برایش دست می داد. حسی که مرا از درون می خورد و محیط دانشگاه را برایم اندک اندک به جهنم تبدیل می کند. شاید می توان گفت وقتی به این انسان ها می بینم، برایم حالت»تهوع» دست می دهد.

اینان چشمان خشن، پاهای سیاه، آستین ها و پاچه های بر زده، موهای کثیف و نگاه های زننده دارند. ای کاش فقط در ظاهر کثیف می بودند. کثافت و گندگی درون شان را می توان در چشم های شان دید. کثافاتی که از چشم های شان بیرون زده به خوبی می تواند، حالت درونی شان را شرح دهد.

روزی در موتری با یکی از اینان سرخورده بودم و از گپ های کثیف اش به ستوه آمده با او سر مشاجره و گفتگو را باز کردم. آن مرد که خود را دانشجوی سال سوم دانشکده اقتصاد دانشگاه کابل معرفی کرده بود، موهای تراش کرده با ریش بلند داشت. چنان می نمود که فکر می کردی زیر لباس هایش واسکت انتحاری به تن دارد. هی شعار می داد، باید آمریکایی ها را کشت. باید مسلمان نماهایی که از امریکا پیروی می کند کشت. باید سر برید، باید انفجار داد باید این وطن را با خون نجات داد باید دین را با خون نجات داد. دین سلاحی جز ما ندارد ما باید بکشیم و بکشیم و بکشیم. این سخن هایش مانند کاردی به استخوانم مرا می آزرد. به او چند دلیل آوردم و اندکی سرزنش کردم. وقتی دید دیگر نمی تواند مقابلم تاب بیاورد، با لبخندی شیطنت آمیز به من گفت:»برو تو قواره ات به مسلمان نمی ماند!»

بعد من ماندم و قواره ام که به مسلمان نمی ماند. نزد خود قواره آن شخص و امثالش را مجسم کردم. کلاه سفید چرکین به سر، ریش هایی که حتی کومه های شان را پر کرده و آنانی که ریش کم دارند همان اندک را مانند دم اسپ چنان دراز نگه داشته اند که هزارها یا شاید میلیون ها شپش با آسودگی خاطر سال ها می توانند میان آن، زندگی خوشی داشته باشند.

نشانه مسلمانی این ها ریش است. هر که ریش نداشت کافر است و باید سرش را برید. هر که چشمانش سرمه نداشت و هر که پیراهن و تنبان کثیف و واسکت به تن نداشت مسلمان نیست یا قواره مسلمان ها را در نیاورده است. مسلمانی این ها فقط پوشانیدن دختران و زنان به بوجی ها و زندانی کردن آنان است. اگر دختری را در خیابان ببینند، راه را گم می کنند. به مسلمانی شان صدمه وارد می شود. گویی تمام مسلمانی اینان همان یک تار موی دختر است. چقدر زندگی شاعرانه دارند! تمام تار و پود عقیده و دین شان با نگاه کردن، به تار موی و اندام دختر از بین می رود.

وقتی سخن از اسلام در میان می آید به یاد گفته های پدرم می افتم که همیشه می گوید:»دین معنویت است، دل ها را به خدا نزدیک باید کرد. دین ظاهر را نمی پذیرد هر چه در دین است برای باطن انسان است.»

این روزها فعالیت های اینان در دانشگاه کابل زیاد شده است. هر کجا بینی یکی از اینان، دیگر دانشجویان و رفیقان را گرد هم جمع کرده از اسلام برای شان صحبت می کند.اسلام که باشد در جایش، بیشتر صحبت شان روی اندام و چهره و موهای دختر می چرخد. بعضی وقت ها پسرها را نیز می گویند که:»بیادر پطلون تنگ نپوش»

دین را به گند کشانیده اند. اسلام را خلاصه کرده اند به شهوتی که یک خر نیز دارد. روزی متوجه شدم یکی از هم صنفی هایمان شماری از دیگر بچه ها را گرد آورده می گوید، یک استادم از عربستان آمده و برای مسلمانان مسایل عقیدتی و دینی را بطور مخفیانه آموزش می دهند. برای ما جهاد لازم است، باید جهاد کنیم. شاید هم گفته باشد، تمام پسرهای که ریش شان را تیغ می زنند و دخترهای که بی چادری از خانه می برایند باید کشت.

حق دارم که با دیدن اینان برایم حالت تهوع دست دهد. می ترسم این گروه ها روزی دانشگاه کابل را به گند کشیده، افکار و قانون های طالبانی را پیاده کنند. خیلی هم حق دارم. یادم است سال اول دانشگاه یک تن از هم صنفیان ما که همین صفات را داشت و سرسختانه تبلیغ می کرد، از خانه اش با سلاح و واسکت انتحاری دستگیر شد. حد اقل امید دارم تا روزی که من از دانشگاه فارغ شوم، اینان اداره دانشگاه را در دست نگیرند.

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 4 دیدگاه

شیوه جدید درد دل در کافه های کابل

من و الیاس ابدالی روی چوکی های سفید کافه نشسته بودیم و منتظر قهوه سفارشی بودیم. در بالا سمت چپ، تلویزیون دیواری بزرگی دیده می شد. هر یکی دو آهنگ بعد که بیشتر توسط مخاطب ها فرمایش داده می شود، آهنگ های دلخراش و گوشخراش نشر می شد که بیخی فضای راحت کافه را به هم می ریخت.

کمی آن سو تر در جایی نسبتن تاریک، دختر و پسر جوانی نشسته بودند و آهسته آهسته صحبت می کردند. چند دقیقه ای آنها را نگاه کردم، چشم چرانی که عادت ما افغانستانی ها است. همین طور چشمانم به چهار سو چکر می زدند که نگاهم به میز روبرو افتاد. داخل یک جعبه شیشه ای برگ گل های پلاستیکی توجه ام را جلب کرد. روی این گلبرگ ها چیزهای نوشته شده بود. یادم آمد که دو سال قبل وقتی با دوستم اینجا آمده بودم این گلبرگ ها نه چِرک بودند و نه روی آن چیزی نوشته شده بود. رو به ابدالی کردم و گفتم:»سیل کو بیکار ها ره ده این گُلک ها شعر نوشتن.»

ابدالی دست برد، یکی از گلبرگ ها را بیرون کشید سپس به چشمانش نزدیک کرد و بلند خندید.

کنجکاو شدم، دست ام را داخل این شیشه کردم و یکی از گلبرگ ها را بیرون کشیدم، روی آن نوشته شده بود:»پُشت سر این گل را ببینید». گلبرگ را چرخاندم در پشت آن نوشته بود:»شماره تیلیفون ارسلان: … …. 077 لطفاً یک بار زنگ بزنید»

خنده ام گرفته بود خیلی جالب بود. دست ام را داخل شیشه کردم و گلبرگ دیگر را برداشتم در آن نوشته بودند:»هیچ گاهی تنهایم نگذار». گلبرگ را چرخاندم در عقب آن نوشته شده بود:»خوووو»

شاید در یک روی گلبرگ کسی چیزی نوشته بود و شخصی دوم در روی دیگر این گلبرگ جواب شخص اولی را داده بود. گلبرگ دیگر را به دست گرفتم:»دوستت دارم» و در روی دیگر آن»بد کردی»

دست بردم و یک مشت گلبرگ بیرون کشیدم و شروع کردم به خواندن:

«امروز برای اولین بار با یک دختر اینجا به ملاقات آمده ام» / «نوش جان ها ها ها ها»

«شماره تمیم … … 0787″ / «به مه چی؟»

«یک یار گندم رنگ نصیب ما نشد، مگر ما سیاه بختان اولاد آدم نیستیم؟» / «نی!»

«عاشق شدم» / «… خوردی!»

«عشق را جز مرگ دوا نیست» / «دلم برت سوخت»

«دوستان فلم هندی کم ببینین» / » خی امریکایی ببینیم؟»

«شما بچه ها چقدر بیکار هستین» / «تو اینجا چی غلط می کنی؟»

نقاشی قبل تیر خورده و » یادگار حاجی عبدالفتاح» / «حاجی صاحب توبه توبه از طرف سمیرا»

«شماره دختر بدهید» / «0799393939″

«به جواب سمیرا: از حاجی خوشت آمد؟» / «او بچه در هر دوغ مگس نشو از طرف حامد»

خنده ام گرفته بود چی حال بود اینجا، نظری به میزهای دیگر انداختم، دیدم در تمام میزها شیشه های پر از گلبرگ قرار دارد و در تمام گلبرگ ها همین چیزها نوشته بودند. این هم شد عاشقی ما افغانستانی ها !!! یکی از گلبرگ ها خالی را برداشتم و روی آن نوشتم:»سوژه خوبی برای نوشتن، از طرف الیاس یورش»

8 حوت 1390

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 11 دیدگاه

چند لحظه در قالب یک دیوانه

مرد برف را از روی پاهایش کنار می زد که باز هم همان پسر عینکی از کنارش گذشت. مرد احساس سردی نمی کرد، اصلن هوا سرد نبود، برای مرد شگفت آور بود که در این هوای گرم چگونه برف می بارد. مرد سرش را اندکی بالا برد و به پسرک نگاه کرد؛ پسرک بازهم حیران حیران و از کنج چشم او را زیر نظر داشت. مرد فکر کرد که بازهم پسر همان جعبه را در دست دارد وفردا باز هم خود را روزنامه های که به برگر می پیچند خواهد دید. مرد پاهایش حس نداشت و حرکت نمی توانست، این حالت هر روز تکرار می شد، هر روز صبح که مرد از تخت نقره یی اش برمی خاست همین حالت را داشت، همیشه یک ساعت پاهایش را مالش می داد تا حرکت کند.

مرد می خواست مثل همیشه قدم های پسر را تا انتهای کوچه دنبال کند. همین که سرش را برداشت دید که پسر چیزی را به گوشش نزدیک کرده و حرف می زند، فکر کرد که این پسر نیز مثل او با خود حرف می زند اما حیران بود که چرا این پسر لباس های عجیب بر تن دارد، فکر می کرد چرا موهای این پسر دراز و چسپناک نیست، فکر می کرد چرا دست های این پسر سیاه نیست و چرا این پسر همیشه یک لباس نمی پوشد؟ همه این ها سوال های بودند که پشت سرهم در مغز این مرد خطور می کردند. مرد می خواست روزی زبان باز کند و از این پسر بپرسد که جواب سوال هایم چیست؟ چرا به من حیران حیران نگاه می کنی؟ برای مرد فقط همین پسر مهم نبود؛ هر که از این کوچه می گذشت فکر مرد را در چند ساعت دیگر با خود مشغول می کرد و مرد تا دم مرگ نمی گذاشت راحت بخوابد.

از این مردمی که با چهره های متفاوت و لباس های رنگارنگ از پهلویش می گذشتند نفرت داشت. نام این مرد دیوانه نبود. از خود نام داشت. این مرد از مردم نفرت داشت چون دیوانه صدایش می زندند و این مرد فریاد می زد که اسم من دیوانه نیست، اسم من دیوانه نیست. این مرد کودکی هایش را به یاد دارد. زمانی که مادرش برایش گفته بود:»تو دیوانه استی!» از آن روز به بعد همه او را دیوانه صدا می زدند حتی معصومه، دختر همسایه اش.

این مرد از مردم نفرت داشت زیرا او را تمسخر می کردند، به او لبخند نمی زدند. او لبخند را دوست داشت به هر کی می دید لبخند می زد، روزی برای کسی لبخند زده بود و آن کس با مشت و لگد به جان این مرد افتاده بود.

هر چند هوا گرم بود، اما دل مرد هوس آتش کرده بود. دل این مرد پشت بْخاری تنگ شده بود، یادش می آمد وقتی کنار بخاری می نشست همیشه با آتش بازی می کرد، می خواست بداند آیا این چوب و زغال بیرون از بخاری نیز می سوزند یا خیر؟ دست برده بود و چوب ها را بیرون کشیده بروی فرش انداخته بود. آن چوب ها بیرون از بخاری خیلی خوب می سوختند. او می خواست به مادرش بگوید که این چوب ها بیرون از بخاری خوبتر می سوزند. آن روز آتش زبانه کشیده بود و فرش ها را نیز سوختانده بود، مرد از دیدن این همه دود و آتش خوشحال شده بود. آنقدر که تا اکنون آن روز یکی از بهترین روزهایش است. بعد از آن روز مادرش او را در چوب خانه انداخته بود و گفته بود که بعد از جایت همین جاست.

مرد به ذهن خود فشار می آورد که از چوب خانه تا این کنار سرک چگونه رسیده است؟ مرد نفس نفس می زد، یاد روزهای افتاد که در چوب خانه زیر لحاف وقتی هوا حبس می شد همین گونه نفس می زد و او لحاف را دور می انداخت. لحاف را با چوب می زد. خوشحال می شد که به لحاف جزا داده، خوشحال می شد که حد اقل زورش به لحاف کشیده…

نفس این مرد تنگ آمد، خواست لحاف را از بالایش بردارد هر چه بالای لحاف کهنه و فرسوده فشار آورد نشد که نشد. این لحاف چقدر سنگین شده بود. با بسیار سختی خود را از زیر لحاف بیرون کشید. دست راستش حرکت نداشت، خواست با دست چپ مالش اش بدهد اما دست چپ اش هم حرکت نداشت. به دستان خود نگاه کرد، دستانش سبز و کبود شده بودند از رنگ جدید دستانش خوشش آمده بود و هیچ نمی خواست چشمش را از دستانش دور کند…

23 دلو 1390 آفتابی

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه